EN
  
گشتی در موزه مردم شناسی آلاشت سوادکوه
رد کوچه را می گیرم و پایین می آیم. نمی دانم بار دیگر که برگردم به دیدار آلاشت و خانه عباسقلی خان٬ چه خواهم دید. تلخ و شیرینم. خیالم چیزی میگوید و تجربه ام چیز دیگر. خیال شیرینم را پی می گیرم و تلاش می کنم امیدوار باشم به تدبیر مسئولان میراث فرهنگی.

 

آوازی که چوب های این خانه می خوانند

 

مازندنومه؛ سرویس محیط زیست و گردشگری، فرامرز سیدآقایی: البرز مرکزی. چه می گوید این البرز با ما ملت ایران؟ با کدام زبان با ما سخن می گوید که هر بار داستانی تازه برای مانمی خواند؟ شهرزاد طبیعت ایران چگونه این همه داستان ناشنیدنی را در سینه خود جای داده که هر بار زبان باز می کند٬ از جام لبالب شربت کلامش مست و بی خود می شویم؟

به هر نقطه البرز مرکزی که پا می گذاریم یک داستان ناشنیده دارد. شهرزاد پیر داستانگوی ایران قرنها است که چشم به در نشسته تا فرزندان ایرانیش به دیدن او بیایند و از لبان او قصهای بشنوند و با خود به سرزمینهای دیگر ببرند و سینه به سینه نقل کنند. شهرزاد قصه گوی ما امروز منتظر چشمان مشتاقی است که او را سیر نگاه کنند و گوش بسپارند و صدای قصه هایش را به دوردستها ببرند.

آن روز من دو ساعتی سر بر دامان شهرزاد قصه گو نهادم و به قصه ای نه چندان شیرین از خانه عباسقلی خان در آلاشت سوادکوه گوش سپردم. روزی هم برایتان از «دلیر» خواهم نوشت؛ روستایی بر پهنه ای گسترده بر بالای البرز مرکزی و علم کوه٬ از «کجور»٬ «ورازان»٬ «تاکور» و بقیه.

ذوق زدگی نیست این٬ بی جنبگی نیست. آلاشت. سوادکوه. شاید هزار بار تا به حال شنیده باشید. خب که چی؟ این هم شهری است. آن هم شهری است. همه شهرند. نه! سانت به سانت این خاک داستانهای ناشنیده دارد. سنگ به سنگ سرزمین ما ردپای تاریخ و سرنوشت مردمی را بر سینه حک کرده که هزاران شهرزاد قصه گو می خواهد تا سینه به سینه گفته باشند و ما امروز شنیده باشیم.

آن روز تنها یک روز بود اما هزار و یک شب داستان دارد. در تمام طول دو ساعتی که در آن خانه دراندشت بودم٬ نتوانستم بفهمم همزمانی حضور من با یک گروه بیست نفره صخره نورد را باید به فال نیک بگیرم یا نشانه بدشگونی حضورم بدانم. خانه. آن خانه را تا نبینید نمی توانید درک کنید دو ساعت گشتن و بالا و پایین رفتن من چه اندوهی بر جانم ریخت.

آن دو ساعت٬ دو ساعتی سخت و دیرگذر بود. خواندن این گزارش من ربع ساعتی بیش طول نمی کشد اما آن دو ساعت٬ دو سال بر من گذشت.

ظاهرش 35 کیلومتر است. جاده ای طولانی و پیچ درپیچ. شیب زیاد و پیچ هایی که سرعت اتومبیل را می گیرد و گاه راننده را ناچار می کند بایستد و دنده یک کند.

با این همه٬ کسی از آغاز تا پایان جاده حس نمی کند که یک ساعت و نیم راه سپرده است. جاده کوهستانی سبز و ابرآلود با چشم اندازهای بیمانندش٬ همچون لبهای داستانگوی شهرزاد٬ همچون چشمان امیدوار دختر قصه گوی اسیر شهریار شهریاران٬ بیننده را به خود می خواند و محو و مسحور می کند تا نداند کی رسیده است به انتهای این راه دراز و رفتنی. تا نبیند کی رسیده است به آلاشت؛ شهری از سه شهر شهرستان سوادکوه با 1818 متر ارتفاع.

امروز قراردادهای اجتماعی و عادتهای اداری٬ آلاشت را به نام و مقام منطقه نمونه گردشگری و خانه 150 ساله عباسقلی خان پهلوی نژاد را به نام و مقام موزه مردم شناسی مفتخر کرده است.

عباسقلی خان٬ خان آلاشت و مالک خانه ای که برادرزاده اش رضا خان پهلوی در آن به دنیا آمد و چهل روز بعد همراه والدینش به شهری دیگر رفت٬ خانه فراخ خود را در مرتفع ترین نقطه شهر ساخته بود؛ با بهترین مصالح و به مدد دستان بهترین هنرمندان آن زمان در هنرهای نجاری و خراطی.

وقتی به نقشه ای چوبی ستون ها و نرده ها و تزئینات سقف و سایبان ایوان ها خیره می شوید٬ حیرت می کنید از زیبایی و دقت و هنری که در ساخت تک تک قطعه های چوبی این بنا به کار رفته است.

اگر خواستید به دیدن این خانه بروید از من گفتن٬ بردن نقاله و گونیا را فراموش نکنید؛ تک تک نقشهای مکرر چوبی این خانه به یک اندازه و با دقتی خارج از تصور ساخته شده است.

نجاران و خراطان٬ تزئینات و سازه های چوبی و آرایه ها و پیرایه های این خانه را سرسری نساخته اند٬ عاشقانه و بی کلک٬ دقیق و بی نقص و مو به مو و به یک اندازه ساخته و پرداخته اند.

آنها خانه عباسقلی خان را به معنای واقعی چوبکاری کرده اند اما اکنون موریانه ها٬ دندان به ساخته های آن هنرمندان تکرار نشدنی می سایند و چندی نخواهد گذشت که این بنا هم فرو بریزد و خاک حسرتش به چشم مشتاقان و دوستداران بنشیند وُنقل شادی و پایکوبی بر سر آنهایی بریزد که ذره ذره میراثهای ایرانی را نابود شده می پسندند.

موزه مردم شناسی امروز و خانه عباسقلی خان آلاشت را امروز مسئولی و رئیسی اداره می کند٬ مهرداد احمدی. من مشغول عکاسی از داخل خانه هستم؛ از نم دیوارها٬ گچکاری های طبله کرده و خرابیهای به حال خود رها شده زمین و در و دیوار خانه که اکیپ صخره نوردی٬ خسته و بیجان و توان به خانه می رسد. همه خیس عرق و دست و پا خاکی. سراغ شیر آبی می گیرند و شستن دست و رو و رد کردن آثار خستگی از سر و وضع و ظاهر خود. شیر آب٬ کنار حیاط مخروبه خانه است. همگی به سمتش می روند و نوبت به نوبت گرد از سر و دست و روی می گیرند.

دست و رو شستن اعضای اکیپ که تمام می شود٬ خیز و خم شدن های مرا که از زیر و روی خرابی های خانه عکس می گیرم با تعجب نگاه می کنند و به یکدیگر نشان می دهند.

سراکیپ صخره نوردی وقتی از مهرداد احمدی می شنود خبرنگارم٬ جلو می آید و دست می دهد. اکیپ را معرفی می کند که از سوادکوه تمام این ارتفاعات را از صخره ها بالا آمده اند تا آلاشت و خانه عباسقلی خان پهلوی نژاد را از نزدیک ببینند.

نصیحتش می کنم به اکیپ سفارش کند به خیز و خم شدن های من جلوی خرابی های خانه توجه نکنند و چیزهایی را که من می بینم و عکس می گیرم آنها نبینند چون کار من همین است و کار آنها چیز دیگر. من قصدم اطلاع رسانی است بلکه دلی بسوزد و قلمی بچرخد و امضایی ثبت و دستوری ابلاغ شود تا دست مرمتی به این بنا کشیده شود اما کار آنها آشنا شدن با میراث ملی و تاریخی و لذت بردن از دیدن مکان هایی است که رد تاریخ را بر چهره دارد.

به او گفتم به اکیپ بگوید حالا که ده ها متر را از صخره ها بالا کشیده اند٬ از دیدن این خانه لذت ببرند و مثل من غصه نخورند. برایش گفتم معمولاً ما روزنامه نگاران با دیدن بعضی از چیزهایی که مردم لذت می برند٬ نه لذت می بریم نه شاد می شویم بلکه غصه می خوریم. به آنها گفتم من در دو ساعتی که در این خانه گشت می زنم٬ به این موضوع فکر نکرده ام که اینجا خانه کیست و چه کسی در آن زاده شده٬ بلکه وقتم به دیدن شکل معماری٬ خرابی ها و مرمت نشدگی های این خانه گذشته است و البته بلایی که موریانه ها بر سر تک تک چوب های این خانه آورده اند.

خانه عباسقلی٬ خان آلاشت دو طبقه دارد با 7 اتاق و یک سالن بزرگ و مطبخ و اصطبلی که در بیرون خانه بوده است و اکنون جای نشستن زنانی است که دست ساخته های خود را به توریست ها می فروشند.

در این خانه که موزه مردم شناسی نام دارد وسایل زندگی٬ کار و رزم مردمان قدیم این روستا در ویترین های متعدد به نمایش گذاشته شده است. از قاشق و ملاقه و ظروف آشپزی تا گهواره کودک و ابزارهای کشاورزی و آهنگری و دهنه و افسار و زین اسب در این ویترین ها دیده می شود.

در ایوان این خانه صندلی بزرگ چوبی گذاشته شده که همه بازدید کنندگان از مسئول موزه می پرسند آیا صندلی متعلق به عباسقلی خان یا برادرزاده اش بوده است که پاسخ منفی می شنوند اما با این حال٬ بازدید کنندگان دوست دارند روی این صندلی پایه بلند بنشینند و عکس یادگاری بگیرند.

ستونها و ایوان و نرده های چوبی ایوان سالهاست که از پروسه حفظ و مرمت ونگهداری محروم مانده است. چوبهای نقش دار سقف و نرده های ایوان فریاد می زند منتظر دستان هنرمندانی است که با روغن و مواد نگهدارنده آن را از تخریب بیشتر حفظ کنند.

حیاط خانه تا نیمه سنگفرش شده؛ توگویی ناگهان زمان ایستاده و کار سنگفرش رها شده است. ­

حیاط خانه چرا نیمه خاکی و نیمه سنگفرش است آقای احمدی؟

٭«چند سال پیش آمدند اینجا را مرمت کنند اما نیمه کاره رها کردند و به همین شکل ماند.» 

­ درد بودجه است؟

٭بله. میراث فرهنگی مازندران بودجه کافی برای ادامه مرمت اینجا را ندارد. اینجا کار مرمت باید با هدف از بین بردن نم دیوارها و نگهداری چوبها و حیاط و تدارک امکانات راحتی و استفاده گردشگران انجام شود.

­ هفته ای چند بازدید کننده دارید؟

٭ روزهای تعطیل خیلی بیشتر است٬ حدود 800 نفر اما در روزهای عادی کم بازدید است.

معمولاً تورها افراد مشتاق را میآورند. ­ بلیت میفروشید؟

٭ بله نفری دو هزار تومان است.

*­ به چه مصرفی می رسد؟

 ٭ تحویل شهرداری می دهیم. مصرفش روزمرگیهای همین خانه است. مبلغی نمی شود.

­ من نزدیک است اشکم درآید؛ تو چطور هر روز اینجا می آیی و این وضع را می بینی؟

٭ این موزه به طور غیر مستقیم درآمد برخی از مردم این منطقه را تأمین می کند. مردمی که برای بازدید می آیند از افرادی که محصولات محلی را می فروشند خرید می کنند. به اینجا اگر رسیدگی شود٬ به اقتصاد محلی هم کمک می کند. توریستهای خارجی وقتی به اینجا می آیند٬ می گویند ما باور نمی کنیم در قله کوه چنین بنایی آن هم صد سال پیش ساخته شده و اکنون به حال خود رها شده باشد تا موریانه ها آن را بجوند. ما هنوز خیلی مانده تا باور کنیم چه سرمایه های عظیمی برای درآمدزایی داریم.

بیرون خانه٬ فضای بازی است که به میدانگاه کوچکی شبیه است. سمت چپ٬ زنان پیر و جوان و نوجوان دستفروش نشسته اند که بساط شان تا کوچه شیبدار ورودی به میدانگاه کشیده شده. زنان٬ هریک بساطی پهن کرده و اجناسی از کارهای دستی خود را گذاشته و می فروشند. سبزیهای کوهی٬ ساخته های نخی و پارچه ای و چوبی و غیره.

بازارشان رونق چندانی ندارد٬ کالاهای شان هم جلوه ای. با خود می گویم اینجا خیلی کار دارد تا به مرکز خرید گردشگران تبدیل شود.

یکی از پیرزنان با لحنی آمیخته با عصبانیت و شوخی مرا خطاب می کند: «چرا خرید نمی کنی؟ عکس انداختنت به چه درد ما می خورد؟»

برمی گردم به اطراف میدانگاهی. درست روبه روی نمای خانه عباسقلی خان٬ تکیه بزرگی دیده می شود. جلو می روم و دقت می کنم. تکیه عزاداری محرم است. به خانه برمی گردم و احمدی را از وسط جمع صخره نوردان بیرون می کشم به سؤال:

این تکیه روبه روی خانه را تازگی ها ساخته اند؟

نه. این تکیه متعلق به عباسقلی خان بود و با پول او و به دستور او ساخته شده بود تا مردم روستا٬ در ماهه ای محرم مجبور نباشند برای عزاداری به جاهای دورتر بروند و همین جا٬ جایی برای جمع شدن و اجرای مراسم عزاداری و سینه زنی و تعزیه خوانی داشته باشند.

رد کوچه را می گیرم و پایین می آیم. نمی دانم بار دیگر که برگردم به دیدار آلاشت و خانه عباسقلی خان٬ چه خواهم دید. تلخ و شیرینم. خیالم چیزی میگوید و تجربه ام چیز دیگر. خیال شیرینم را پی می گیرم و تلاش می کنم امیدوار باشم به تدبیر مسئولان میراث فرهنگی.

* این گزارش پیش تر در روزنامه ایران انتشار یافت. فرامرز سیدآقایی در فیس بوکش نوشت:

بعد از 7 ماه بخور و بخواب دست به قلم شدم باز. بله درست خواندید. بعد از گذشت 7 ماه از بازنشستگی و تنبلی و ولگردی تو این شهر خراب و سفر به شهرهای دیگر، دوباره گزارش نوشتم و دادم به سرویس گزارش روزنامه. گزارشی است از موزه مردم شناسی آلاشت. اوایل انقلاب سخنرانان انقلابی از رضاشاه به بدی یاد می کردند و او را با هدف تحقیر به نامهای عجیب و غریب می خواندند، از جمله "رضاخان آلاشتی" همیشه این کنجکاوی در من بوجود می آمد که مگر آلاشت کجاست و چه عیبی دارد.  نمی دانستم در اوایل بازنشستگی روزی دست روزگار مرا به آلاشت می فرستد و باعث می شود گزارشی هم تهیه و به این منطقه خدمتی بکنم. این گزارش را بخوانید. در آن از فردی به نام مهرداد احمدی اسم برده ام که مسئول موزه مردم شناسی آنجاست. امروز زنگ زد و گفت گزارش تو تو این منطقه غوغا کرده و دست به دست می چرخد و این گزارش باعث شد دیروز بودجه مرمت موزه را به ما دادند و از امروز هم کار مرمت آغاز شده است. از خوشحالی می خواستم فریاد بزنم.

منبع:

www.mazandnume.com/fullcontent/62378/آوازی-که-چوب-های-این-خانه-می-خوانند/

 

http://www.mazandnume.com/fullcontent/62378/آوازی-که-چوب-های-این-خانه-می-خوانند/ ۷ شهریور ۱۳۹۴ ۰۸:۲۰

 

طراحی سایت و پورتال، هاست و سرور اختصاصی - رادکام
ایران کد | IranCad
با اضافه کردن کد زیر در وب سایت خود به ایران کد پیوند دهید

ایران کد | Irancad

کانال «رویت ® Revit»
در تلگرام

کانال «اتوکد  AutoCAD 🅰»
در تلگرام

گروه «طرح پرسش رویت ® Revit»
در تلگرام

گروه «شهر رویت ® RevitCity»
در تلگرام

گروه «شهر اتوکد AutoCadCity 🅰»
در تلگرام

Lee Mac Programming

 

 

 آغاز به کار کانال «رویت - Revit» در تلگرام و دعوت از اساتید برای همکاری
 کانال رویت (Revit) در تلگرام
 تشکیل گروه تلگرام (Telegram) در تلگرام
 به زودی گروه تلگرام (Telegram) در تلگرام تشکیل می شود
 تشکیل گروه رویت (Revit) در تلگرام
 ردیابی افراد از طریق تلگرام؟ آیا ممکن است؟
 چگونه تلگرام واتس اپ را شکست داد
 بررسی ضربان قلب با تلفن همراه
 روشن یا خاموش کردن پنجره ی Quick Properties Palette
 معرفی برنامه ی Autodesk Navisworks
نوشتارهای آموزشی بیشتر
 صفحه ۱ از ۲   ۲   بعدی » 
 چگونه در یک روز، کارهای یک هفته را انجام دهیم؟
 ثروتمندها این گونه پس انداز می کنند...
 به این دلایل است که همیشه بدهکارید!
 در محیط کاری جدید چگونه خوش بدرخشیم؟
 میلیاردرشدن با شبکه های اجتماعی ممکن است
 صفحه ۱ از ۲   ۲   بعدی » 
 ابزار 
پیوندهاپیوندها
نسخه چاپینسخه چاپی
بایگانی اخباربایگانی اخبار
آمار بازدیدکنندگانآمار بازدیدکنندگان
ارسال به دوستانارسال به دوستان
انتقادات و پیشنهاداتانتقادات و پیشنهادات
افزودن به آدرس های برگزیدهافزودن به آدرس های برگزیده