EN
  
اسکندر و پادشاه چین (داستانی پندآموز از شرف نامه ی نظامی گنجوی)
وقتی اسکندر، جهانگشای مشهور به چین رسید، پادشاه چین از او استقبال کرد و ضیافت و مهمانی برای او ترتیب داد و دستور داد چند کاسه پر از گوهرها و جواهرات قیمتی در پیش اسکندر نهادند و به اسکندر تعارف کرد که از آن چه در ظرف هاست بخورد...

 

 

 

وقتی اسکندر، جهانگشای مشهور به چین رسید، پادشاه چین از او استقبال کرد و ضیافت و مهمانی برای او ترتیب داد و دستور داد چند کاسه پر از گوهرها و جواهرات قیمتی در پیش اسکندر نهادند و به اسکندر تعارف کرد که از آن چه در ظرف هاست بخورد.

اسکندر نظر به ظرف ها انداخت و خوردنی ندید، چرا که آن چه در ظرف ها و جام ها نهاده بودند لعل و گوهر و جواهر بود.

اسکندر گفت: چه بخورم؟ در این کاسه ها جز لعل و یاقوت و سنگهای گرانبها نیست و این ها را که نمی شود خورد.

شاه چین به اسکندر گفت: تو در کشور خود لعل و یاقوت و جواهر نمی خوری؟

اسکندر گفت: چه کسی می تواند سنگ و گوهر بخورد؟ آن چه می توان خورد، گرده ای نان است نه سنگ های قیمتی.

شاه چین گفت: در کشور تو قرص و گرده ای نان نصیب تو نمی شد که در جهان راه افتاده ای و کشورگشایی و کشورستانی می کنی؟

می نشد در روم این دو گرده راست

                                         کز چنین جاییت بر بایست خاست؟

جمله عالم به زیر پای کرد

                                                      عزم یک یک شهر و یک یک جای کرد

در حالی که در کشور خودت می توانی با دو نان سیر شوی این همه راهها و کوه و بیابان پیمودن و سختی کشیدن ها برای چیست؟

چون ازو بشنید اسکندر دلیل

                                         کرد از آن جا هم در آن ساعت رحیل

در سفر گفت این فتوحم بس بود

                                         تا قیامت قوت روحم بس بود

ترک گفتم من سفر یکبارگی

                                         عزلتی جویم ازین آوارگی  

هیچ کس را در جهان بحر و بر

                                         از قناعت نیست ملکی بیشتر

 

 

************************************************************************************************

 

مهمان کردن خاقان چین اسکندر را (شرف نامه ی نظامی)

 

بیا ساقی آزاد کن گردنم

سرشک قدح ریز در دامنم

سرشگی که از صرف پالودگی

فرو شوید از دامن آلودگی

مکن ترکی ای ترک چینی نگار

بیا ساعتی چین در ابرو میار

دلم را به دلداریی شاد کن

ز بند غم امروزم آزاد کن

اگر دخل خاقان چین آن توست

مکن خرج را رود، باران توست

بخور چیزی از مال و چیزی بده

ز بهر کسان نیز چیزی بنه

مخور جمله ترسم که دیر ایستی

به پیرایه سر بد بود نیستی

در خرج بر خود چنان در مبند

که گردی ز ناخوردگی دردمند

چنان نیز یکسر مپرداز گنج

گه آیی ز بیهوده خواری به رنج

به اندازه ای کن بر انداز خویش

که باشد میانه نه اندک نه بیش

چو رشته ز سوزن قوی تر کنی

بسا چشم سوزن که در سر کنی

سخن را گزارشگر نقشبند

چنین نقش بر زد به چینی پرند

کز آوازه شه جهان گشت پر

که چین را در آمود دامن به در

شب و روز خاقان در آن کرد صرف

که شه را دهد پایمردی شگرف

ملوکانه مهمانیی سازدش

جهان در سم مرکب اندازدش

کند پیشکشهای شاهانه پیش

به اندازه پایه کار خویش

یکی روز کرد از جهان اختیار

فروزنده چون طالع شهریار

برآراست بزمی چو روشن بهشت

که دندان شیران بر آن شیره هشت

چنان از می و میوه خوشگوار

برآراست مهمانیی شاهوار

که هیچ آرزوئی به عالم نبود

که یک یک بران خوان فراهم نبود

گذشت از خورشهای چینی سرشت

که رضوان ندید آنچنان در بهشت

ز شکر بسی پخته حلوای نغز

به بادام شیرینش آکنده مغز

طرائف به زانسان که دنیا پرست

یکی آورد زان به عمری به دست

جواهر نه چندان که جوهر شناس

کند نیم آن را به سالی قیاس

چو شد خانه گنج پرداخته

بدانگونه مهمانیی ساخته

شه ترک با شهرگان دیار

به خواهشگری شد بر شهریار

زمین داد بوسه به آیین پیش

فزود از زمین بوس او قدر خویش

نیایش کنان گفت اگر بخت شاه

کند بر سر تخت این بنده راه

سرش را به افسر گرامی کند

بدین سر بزرگیش نامی کند

پذیرفت شه خواهش گرم او

به رفتن نگه داشت آزرم او

شه و لشگر شه به یکبارگی

بران خوان شدند از سر بارگی

زمین از سر گنج بگشاد بند

روا رو برآمد به چرخ بلند

سکندر چو بر خوان خاقان رسید

پی خضر بر آب حیوان رسید

یکی تخت زر دید چون آفتاب

درو چشمه در چو دریای آب

به شادی بران تخت زرین نشست

ز کافور و عنبر ترنجی بدست

جهانجوی فغفور بر دست راست

به خدمت کمر بست و بر پای خاست

نوازش کنانش ملک پیش خواند

ملک وار بر کرسی زر نشاند

دگر تاجداران به فرمان شاه

به زانو نشستند در پیشگاه

بفرمود خاقان که آرند خورد

ز خوانهای زرین شود خاک زرد

فرو ریخت شاهانه برگی فراخ

چو برگ رز از برگ ریزان شاخ

دران آرزوگاه فرخار دیس

نکرد آرزو با معامل مکیس

بهشتی صفت هر چه درخواستند

بران مائده خوان برآراستند

چو خوردند هرگونه ای خوردها

نمودند بر باده ناوردها

نشاط می قرمزی ساختند

بساطی هم از قرمز انداختند

نشسته به رامش ز هر کشوری

غریب اوستادی و رامشگری

نوا ساز خنیاگران شگرف

به قانون او زان برآورده حرف

بریشم نوازان سغدی سرود

به گردون برآورده آواز رود

سرایندگان ره پهلوی

ز بس نغمه داده نوا را نوی

همان پای کوبان کشمیر زاد

معلق زن از رقص چون دیو باد

ز یونانیان ارغنون زن بسی

که بردند هوش از دل هر کسی

کمر بسته رومی و چینی به هم

برآورده از روم و از چین علم

در گنج بگشاد چیپال چین

بپرداخت از گنج قارون زمین

نخست از جواهر درآمد به کار

ز دراعه و درع گوهر نگار

ز بلور تابنده چون آفتاب

یکی دست مجلس بتری چو آب

ز دیبای چینی به خروارها

هم از مشک چین با وی انبارها

طبقهای کافور با بوی مشک

ز کافورتر بیشتر عود خشک

کمانهای چاچی و چینی پرند

گرانمایه شمشیرها نیز چند

تکاور سمندان ختلی خرام

همه تازه پیکر همه تیزگام

یکی کاروان جمله شاهین و باز

به چرز و کلنگ افگنی تیز تاز

چهل پیل با تخت و بر گستوان

بلند و قوی مغز و سخت استخوان

غلامان لشگر شکن خیل خیل

کنیزان که در مرده آرند میل

چو نزلی چنین پیش مهمان کشید

جز این پیشکشها فراوان کشید

پس از ساعتی گنج نو باز کرد

از آن خوبتر تحفه ای ساز کرد

خرامنده ختلی کش و دم سیاه

تکاورتر از باد در صبحگاه

رونده یکی تخت شاهنشهی

نشینندش از پویه بی آگهی

سبق برده از آهوان در شتاب

به گرمی چو آتش به نرمی چو آب

به صحرا ز مرغان سبک خیز تر

به دریا دراز ماهیان تیزتر

به چابک روی پیکرش دیو زاد

به گردندگی کنیتش دیو باد

به انگیزش از آسمان کم نبود

صبا مرد میدان او هم نبود

چنان رفت و آمد به آوردگاه

که واماند ازو وهم در نیمراه

فرس را رخ افکنده در وقت شور

فکنده فرس پیل را وقت زور

چو وهم از همه سوی مطلق خرام

چو اندیشه در تیز رفتن تمام

سمندی نگویم سمندر فشی

سمندر فشی نه سکندر کشی

شکاری یکی مرغ شوریده سر

ز خواب شب فتنه شوریده تر

چو دوران درآمد شدن تیز بال

شدن چون جنوب آمدن چون شمال

عقابین پولاد در جنگ او

عقابان سیه جامه ز آهنگ او

بسی خنده گرو کرده در گردنش

عقابین چنگ عقاب افکنش

جگر سای سیمرغ در تاختن

شکارش همه کرگدن ساختن

غضنباک و خونریز و گستاخ چشم

خدای آفریدش ز بیداد و خشم

طغان شاه مرغان و طغرل به نام

به سلطانی اندر چو طغرل تمام

کنیزی سیه چشم و پاکیزه روی

گل اندام و شکر لب و مشگبوی

بتی چون بهشتی برآراسته

فریبی به صد آرزو خواسته

خرامنده ماهی چو سرو بلند

مسلسل دو گیسو چو مشکین کمند

برو غبغبی کاب ازو می چکید

بر آتش بر آب معلق که دید

رخش بر بنفشه گل انداخته

بنفشه نگهبان گل ساخته

سهی سرو محتاج بالای او

شکر بنده و شهد مولای او

کمر بسته زلف او مشک ناب

که زلفش کمر بست بر آفتاب

سخنگوی شهدی شکر باره ای

به شهد و شکر بر ستمگاره ای

بلورین تن و قاقمی پشت او

به شکل دم قاقم انگشت او

ز سیمین زنخ گوئی انگیخته

بر او طوقی از غبغب آویخته

بدان طوق و گوی آن مه مهر جوی

ز مه طوق برده ز خورشید گوی

ز ابرو کمان کرده و ز غمزه تیر

به تیر و کمان کرده صد دل اسیر

چو می خوردی از لطف اندام وی

ز حلقش پدید آمدی رنگ می

هزار آفرین بر چنان دایه ای

که پرورد از انسان گرانمایه ای

نزد بر کس از تنگ چشمی نظر

ز چشمش دهانش بسی تنگ تر

تو گفتی که خود نیست او را دهان

همان نام او (نیست اندر جهان)

رساننده تحفه ارجمند

به تعریف آن تحفه شد سربلند

که این مرغ و این بارگی وین کنیز

عزیزند و بر شاه بادا عزیز

نه کس بر چنین خنگ ختلی نشست

نه مرغی چنین آید آسان به دست

به گفتن چه حاجت که هنگام کار

هنرهای خود را کنند آشکار

کنیزی بدین چهره هم خوار نیست

که در خوب روئی کسش یار نیست

سه خصلت در او مادر آورد هست

که آنرا چهارم نیاید به دست

یکی خوبروئی و زیبندگی

که هست آیتی در فریبندگی

دویم زورمندی که وقت نبرد

نپیچد عنان را ز مردان مرد

سه دیگر خوش آوازی و بانگ رود

که از زهره خوشتر سراید سرود

چو آواز خود بر کشد زیر و زار

بخسبد بر آواز او مرغ و مار

جهانجوی را زان دل آرام چست

خوش آوازی و خوبی آمد درست

حدیث دلیری و مردانگی

نپذیرفت و بود آن ز فرزانگی

سمن نازک و خار محکم بود

که مردانگی در زنان کم بود

زن ار سیمتن نی که روئین تنست

ز مردی چه لافد که زن هم زنست

اگر ماهی از سنگ خارا بود

شکار نهنگان دریا بود

ز کاغذ نشاید سپر ساختن

پس آنکه به آب اندر انداختن

گران داشت آن نکته را شهریار

زنان را به مردی ندید استوار

بپذرفتنش حلقه در گوش کرد

چو پذرفت نامش فراموش کرد

چو آن پیشکشها پذیرفت شاه

شد از خوان خاقان سوی خوابگاه

سحرگه که طاوس مشرق خرام

برون زد سر از طاق فیروزه فام

دگر باره شه باده بر کف نهاد

برامش در بارگه برگشاد

بسر برد روزی دو در رود و می

دگر پاره شد مرکبش تیز پی

سوی بازگشتن بسی چید کار

بگردندگی گشت چون روزگار

پری چهره ترکی که خاقان چین

به شه داد تا داردش نازنین

از آنجا که شه را نیامد پسند

چو سایه پس پرده شد شهر بند

برافروخت آن ماه چون آفتاب

فرو ریخت بر گل ز نرگس گلاب

به زندان سرای کنیزان شاه

همی بود چون سایه در زیر چاه

یکی روز کاین چرخ چوگان پرست

ز شب بازی آورد گوئی به دست

سکندر که از خسروان گوی برد

عنان را به چوگانی خود سپرد

در آمد به طیاره کوهکن

فرس پیل بالا و شه پیلتن

علم بر کشیدند گردنکشان

پدید آمد از روز محشر نشان

ز لشگر که عرضش به فرسنگ بود

بیابان به نخجیر بر تنگ بود

ز صحرای چین تا به دریای چند

زمین در زمین بود زیر پرند

سیه چون در آمد به عرض شمار

گزیده در او بود پانصد هزار

پس و پیش ترکان طاوس رنگ

چپ و راست شیران پولاد چنگ

به قلب اندرون شاه دریا شکوه

سپه گرد بر گرد دریا چو کوه

بجز پیل زوران آهن کلاه

چهل پیل جنگی پس و پشت شاه

هزار و چهل سنجق پهلوی

روان در پی رایت خسروی

کمرهای زرین غلامان خاص

چو بر شوشه نقره زر خلاص

و شاقان جوشنده چون آب سیل

ز هر سو جنیبت کشان خیل خیل

ندیمان شایسته بر گرد شاه

که آسان از ایشان شود رنج راه

خرامان شده خسرو خسروان

طرفدار چین در رکابش روان

شهنشه چو بنوشت لختی زمین

اشارت چنین شد به خاقان چین

که گردد سوی خانه خویش باز

به اقلیم ترکان کند ترکتاز

جهانجوی را ترک بدرود کرد

به آب مژه روی را رود کرد

عنان تافته شاه گیتی نورد

ز صحرا به جیحون رسانید گرد

چو آمد به نزدیک آن ژرف رود

بفرمود تا لشگر آید فرود

بر آن فرضه جایی دل افروز دید

نشستن بر آن جای فیروز دید

طناب سراپرده خسروی

کشیدند و شد میخ مرکز قوی

ز بس نوبتیهای گوهر نگار

چو باغ ارم گشت جیحون کنار

چو شه کشور ماورالنهر دید

جهانی نگویم که یک شهر دید

از آن مال کز چین به چنگ آمدش

بسی داد کانجا درنگ آمدش

بناهای ویرانه آباد کرد

بسی شهر نو نیز بنیاد کرد

سمرقند را کادمی شاد ازوست

شنیده چنین شد که بنیاد ازوست

خبر گرم شد در خراسان و روم

که شاهنشه آمد ز بیگانه بوم

بهر شهری از شادی فتح شاه

بشارت زنان بر گرفتند راه

به شکرانه رایت برافراختند

به هر خانه ای خرمی ساختند

فرستاد هر کس بسی مال و گنج

به درگاه شاه از پی پای رنج

 

 

 

بازگشتن اسکندر از چین (شرف نامه ی نظامی)

بیا ساقی امشب به می کن شتاب

که با درد سر واجب آمد گلاب

میی کاب در روی کار آورد

نه آن می که در سر خمار آورد

جهان گرد را در جهان تاختن

خوش آید سفر در سفر ساختن

به هر کشوری دیدن آرایشی

به هر منزلی کردن آسایشی

ز پوشیدگیها خبر داشتن

ز نادیدها بهره برداشتن

ولیکن چو بینی سرانجام کار

به شهر خودست آدمی شهریار

فرو ماندن شهر خود با خسان

به از شهریاری به شهر کسان

سکندر بدان کامگاری که بود

همه میل بر شهر خود می نمود

اگر چه ولایت ز حد بیش داشت

هم اندیشه خانه خویش داشت

شبی رای آن زد که فردا ز جای

چو باد آورد پای بر باد پای

هوای وطن در دل آسان کند

نشاط هوای خراسان کند

زمین عجم زیر پای آورد

سوی ملک اصطخر رای آورد

جهان را برافروزد از رنگ خویش

بلندی درارد به اورنگ خویش

بران ملک نوش آفرین بگذرد

بد و نیک آن مملک بنگرد

نماید که ترتیبها نو کنند

بسیچ زمین بوس خسرو کنند

کند تازه نانباره هر کسی

در آن باده سازد نوازش بسی

به خواهندگان ارمغانی دهد

جهان را ز نو زندگانی دهد

در این پرده می رفتش اندیشه ای

ندارند شاهان جز این پیشه ای

دوالی که سالار ابخاز بود

به نیروی شه گردن افراز بود

دوال کمر بسته بر حکم شاه

بسی گرد آفاق پیمود راه

درآمد بر شاه نیکی سگال

بنالید مانند کوس از دوال

که فریاد شاها ز بیداد روس

که از مهد ابخاز بستد عروس

کس آمد کز آن ملک آراسته

خلالی نماند از همه خواسته

ستیزنده روسی ز آلان و ارگ

شبیخون درآورد همچون تگرگ

به دربند آن ناحیت راه یافت

به فراطها سوی دریا شتافت

خروجی نه بروجه اندازه کرد

در آن بقعه کین کهن تازه کرد

به تاراج برد آن بر و بوم را

که ره بسته باد آن پی شوم را

جز از کشتگانی که نتوان شمرد

خرابی بسی کرد و بسیار برد

در انبار آکنده خوردی نماند

همان در خزینه نوردی نماند

ز گنجینه ما تهی کرد رخت

در از درج بربود و دیبا ز تخت

همان ملک بردع بر انداختند

یکی شهر پر گنج پرداختند

به تاراج بردند نوشابه را

شکستند بر سنگ قرابه را

ز چندان عروسان که دیدی به پای

نماندند یک نازنین را بجای

همه شهر و کشور بهم بر زدند

ده و دوده را آتش اندر زدند

اگر من در آن داوری بودمی

از این به به کشتن بر آسودمی

من اینجا به خدمت شده سربلند

زن و بچه آنجابه زندان و بند

اگر داد نستاند از خصم شاه

خدا باد یاری ده داد خواه

ببینی که روسی در این روز چند

به روم و به ارمن رساند گزند

چو زینگونه بر گنج ره یافتند

شتابند از آنسان که بشتافتند

ستانند کشور گشایند شهر

که خامان خلقند و دونان دهر

همه رهزنانند چون گرگ و شیر

به خوان نادلیرند و بر خون دلیر

ز روسی نجوید کسی مردمی

که جز گوهری نیستش زادمی

اگر بر خری بار گوهر بود

به گوهر چه بینی همان خر بود

چو ره یافتند آن حریفان به گنج

بسی بومها را رسانند رنج

به بیداد کردن بر آرند یال

ز بازارگانان ستانند مال

خلل چون دران مرز و بوم آورند

طمع در خراسان و روم آورند

بشورید شاهنشه از گفت او

ز بیداد بر خانه و جفت او

پریشان شد از بهر نوشابه نیز

که بر شاه بود آن ولایت عزیز

فرو برد سر طیره و خشم ساز

وزان طیرگی سر برآورد باز

به فریاد خوان گشت فرمان تراست

مرا در دلست آنچه در جان تراست

ازین گفته به باشد ار بگذری

تو گفتی و باقی ز من بنگری

ببینی که چون سر به راه آورم

چه سرها ز چنبر به چاه آورم

چه دلهای مردان برارم ز هوش

چه خونهای شیران در آرم به جوش

برآرم سگان را ز شور افکنی

که با شیر بازیست گور افکنی

نه بر طاس مانم نه روسی بجای

سر هر دو را بسپرم زیر پای

اگر روس مصر است نیلش کنم

سراسیمه در پای پیلش کنم

برافرازم از کوهش اورنگ را

در آتش نشانم همه سنگ را

نه در غار کوه اژدهائی هلم

نه از بهر دارو گیاهی هلم

گر این کین نخواهم ز شیران روس

سگم سگ نه اسکندر فیلقوس

وگر گرگ برطاس را نشکرم

ز بر طاسی روس رو به ترم

گر از گردش چرخ باشد زمان

بخواهیم کین خود از بدگمان

همه برده را باز جای آوریم

ستاننده را زیر پای آوریم

نمانیم نوشابه را زیر بند

چو وقت آید از نی برآریم قند

گر آن سیم در سنگ شد جایگیر

برون آوریمش چو موی از خمیر

به چاره گشاده شود کار سخت

به مدت شکوفد بهار از درخت

به سختی در از چاره دل وام گیر

که گردد زمان تا زمان چرخ پیر

در این ره چو برداشتم برگ و زاد

صبوری کنم تا برآید مراد

ز کوه گران تا به دریای ژرف

به آهستگی کار گردد شگرف

مرا سوی ملک عجم بود رای

که سازم در آن جای یک چند جای

چو زین داستانم رسید آگهی

به ار تخت من باشد از من تهی

به جنبش گراینده شد رخت من

سر زین من بس بود تخت من

نخسبم نیاسایم از هیچ راه

مگر کینه بستانم از کینه خواه

دوالی چو دید آن پذیرفتگی

برآسود از آن خشم و آشفتگی

به لب خاک را عنبر آلود کرد

زمین را به چهره زراندود کرد

 

http://amiryazdan.blogfa.com/post-150.aspx و http://www.nosokhan.com/library/Topic/147L و http://www.nosokhan.com/library/Topic/147K ۴ مهر ۱۳۹۴ ۱۶:۱۶

 

طراحی سایت و پورتال، هاست و سرور اختصاصی - رادکام
ایران کد | IranCad
با اضافه کردن کد زیر در وب سایت خود به ایران کد پیوند دهید

ایران کد | Irancad

کانال «رویت ® Revit»
در تلگرام

کانال «اتوکد  AutoCAD 🅰»
در تلگرام

گروه «طرح پرسش رویت ® Revit»
در تلگرام

گروه «شهر رویت ® RevitCity»
در تلگرام

گروه «شهر اتوکد AutoCadCity 🅰»
در تلگرام

Lee Mac Programming

 

 

 آغاز به کار کانال «رویت - Revit» در تلگرام و دعوت از اساتید برای همکاری
 کانال رویت (Revit) در تلگرام
 تشکیل گروه تلگرام (Telegram) در تلگرام
 به زودی گروه تلگرام (Telegram) در تلگرام تشکیل می شود
 تشکیل گروه رویت (Revit) در تلگرام
 ردیابی افراد از طریق تلگرام؟ آیا ممکن است؟
 چگونه تلگرام واتس اپ را شکست داد
 بررسی ضربان قلب با تلفن همراه
 روشن یا خاموش کردن پنجره ی Quick Properties Palette
 معرفی برنامه ی Autodesk Navisworks
نوشتارهای آموزشی بیشتر
 صفحه ۱ از ۲   ۲   بعدی » 
 چگونه در یک روز، کارهای یک هفته را انجام دهیم؟
 ثروتمندها این گونه پس انداز می کنند...
 به این دلایل است که همیشه بدهکارید!
 در محیط کاری جدید چگونه خوش بدرخشیم؟
 میلیاردرشدن با شبکه های اجتماعی ممکن است
 صفحه ۱ از ۲   ۲   بعدی » 
 ابزار 
پیوندهاپیوندها
نسخه چاپینسخه چاپی
بایگانی اخباربایگانی اخبار
آمار بازدیدکنندگانآمار بازدیدکنندگان
ارسال به دوستانارسال به دوستان
انتقادات و پیشنهاداتانتقادات و پیشنهادات
افزودن به آدرس های برگزیدهافزودن به آدرس های برگزیده