EN
  
یک داستان و سه خاطره - تلخ یا شیرین؟
1- «داستان پنجه‌ی میمون» (The Monkey’s Paw) داستانی کوتاه از «ویلیام وایمارک جِیکوبز» (William Waymark Jacobs) - 2- خاطره‌ی نخست: ساعت 10 شب یکی از روزهای پاییز یا زمستان 1392 – بند 350 – سالن پایین – اتاق 1 - 3- خاطره‌ی دوم: صبح روز پنج‌شنبه 28 فروردین 1393 – بند 350 - 4- خاطره‌ی سوم: پنج‌شنبه 4 اردی‌بهشت 1393 – بند 350 – حیاط (هواخوری)

 

 

یک داستان، سه خاطره... تلخ یا شیرین؟

 

♦♦♦♦♦
 

1- «داستان پنجهی میمون» (The Monkey’s Paw) داستانی کوتاه از «ویلیام وایمارک جِیکوبز» (William Waymark Jacobs)


این داستان در مورد برآورده شدن آرزوها توسط یک پنجهی میمون است؛ ولی در مقابل، رقم خوردن سرنوشت شومی را نشان میدهد. نویسنده میخواهد نشان دهد، روال عادی زندگی (که معمولاً قدر آن را، آن گونه که باید و شاید، نمیدانیم) و پیشرفت در آن با رنج و زحمت، بسا بهتر از برآورده شدن ناگهانی آرزوهای بزرگ (از راههای غیرِمتعارف) است و چه بسا آن زندگیای که هماکنون داریم خیلی بهتر از آنچه آرزویش را داریم است.

من در این‌جا تنها خلاصه‌ای از داستان را می‌آورم، با این توضیح که جاهایی از داستان را بر مبنای آن چه در «شبکه‌ی نمایش» (رادیو) شنیده ام تغییر داده‌ام، چرا که به‌نظرم نسخه‌ی ارائه شده‌ی شبکه‌ی نمایش زیباتر و لطیف‌تر از اصل داستان است.

 

آقا و خانم وایت و فرزندشان هربرت، خانوادهای فقیر ولی شاد هستند.


شبی دوست قدیمی پدر (سروان موریس) که به تازگی از هند بازگشته، به دیدار آن‌ها میآید. او از هند داستان‌های جالبی تعریف میکند و چیزهایی را که با خود از آن جا آورده به آقا و خانم وایت نشان میدهد، ولی هنگامی که از او دربارهی پنجهی میمونی که با خود آورده میپرسند، با وجود این که آشکار است نمیخواهد دربارهی آن سخنی به میان آورد، ولی در پی اصرار خانم وایت، میگوید: «این پنجه سحرآمیز است و میتواند سه آرزوی صاحب خود را برآورده کند، اما بهتر است که کسی از آن استفاده نکند.»


پس از رفتن سروان موریس، خانم وایت متوجه میشود که او پنجهی میمون را با خود نبرده است. شاید به دلیل این که سروان موریس پیش از این به سه آرزوی خود رسیده است و دیگر پنجهی میمون به درد او نمیخورد.

 

خانم وایت پنجه را در دستانش میگیرد و میگوید: «آرزو میکنم همین الآن صاحب 1000 پوند بشویم.»


در میان تعجب آقا و خانم وایت، پنجهی میمون تکان میخورد و در همین لحظه زنگ خانه بهصدا در میآید. آنها سراسیمه به دم در میروند.


در پشت در، مردی با پاکتی در دست، ایستاده و میگوید: «من از کارخانهای که هربرت، پسرتان، در آن کار میکرد آمدهام... متأسفانه پسر شما در زیر دستگاه چوببُری مانده و کشته شده است. در این پاکت هم یک چک 1000 پوندی مربوط بهبیمهی عمر اوست.»


و پاکت را می دهد و میرود...


خانم وایت درحالیکه گریه میکند، بهیاد میآورد که پنجهی میمون هنوز میتواند دو آرزوی دیگر آنها را هم برآورده کند. بههمسرش میگوید: «میخواهم آرزو کنم پسرم، هربرت من، زنده شود.»


بهعقیدهی آقای وایت که مسیحی مؤمنی است، زندگی در دست خداوند است و با این آرزوی همسرش مخالفت میکند.


اما خانم وایت کار خود را میکند. پنجهی میمون را در دستانش گرفته میگوید: «آرزو میکنم، پسرم، هربرت، زنده شود.»


دوباره پنجه تکانی میخورد و در پی آن صدای زنگ خانه میآید. زن پنجه را گذاشته و سراسیمه بهسوی در میدود.


آقای وایت پنجه را برمی دارد و آرزوی سوم (آخرین آرزو) را میکند: «آرزوی قبلی باطل بشود.»


خانم وایت در را باز می‌کند ولی کسی پشت در نیست...

 

♦♦♦♦♦



2-خاطره ی نخست: ساعت 10 شب یکی از روزهای پاییز یا زمستان 1392 – بند 350 – سالن پایین – اتاق 1:


منتظر آمدن مأمور برای زدن قفل روی درب سالن پایین بودم. صدا را که شنیدم، خود را بهکنار در رساندم. افسرنگهبان آن شب «روشن» بود. با او سلام و علیک و احوالپرسی کردم. او هم با خوشرویی پاسخ داد.


بهاوگفتم: «آقای روشن، از شما یک درخواست دارم.»


با تعجب گفت: «امری باشد، آقای آهن خواه»


گفتم: «میخواستم خواهش کنم من را بهانفرادی ببرید!»


درحالیکه تعجبش بیشتر شده بود، پرسید: «انفرادی؟ برای چه؟»


گفتم: «من از دود سیگار میخواهم به انفرادی پناه ببرم. دیگر دارم خفه میشوم. تنها جایی هم که فکر میکنم مرا از این وضعیت خارج میکند، انفرادی است. باور کنید آقای روشن، آرامش ندارم. صبح که برای ورزش بهاتاق ورزش میرویم، (اتاقی که شبها به سیگاریها اختصاص دارد.) دودی که از شب قبل در آنجا جمع شده، نفسم را تنگ میکند. در طول روز هم که حیاط پر از دود است و اتاقها هم که از این دود در امان نیستند. شبها هم که سرویس عمومی جای کشیدن سیگار است و هواکش آن هم خراب است و دود را دوباره برمیگرداند...»


روشن پاسخ داد: «آقای آهنخواه. این کار که نشدنی است. هیچ زندانیای نمیتواند بهدرخواست خودش بهانفرادی برود، مگر آنکه خلافی بکند و مسئولین زندان او را بهانفرادی بفرستند. بهفرض هم که بتوانید بهدرخواست خودتان بهانفرادی بروید، همین رفتن بهانفرادی در پروندهتان وارد میشود و در پایان محکومیت بهضررتان است و آن موقع، کسی نمیگوید علت این انفرادی رفتن چه بوده ...»


و ادامه داد: «بروید خدا را شکر کنید که در بند 350 هستید. بندهای دیگر را ندیدهاید، توی اتاقها هم سیگار (و نه تنها سیگار) میکشند و هیچکس هم جلودارشان نیست. تازه، فکر نکنید در انفرادی دود نیست، بیرون که سیگار بکشند، دودش به داخل انفرادی هم میآید ...»


و در پایان آرزو کرد که: «انشاءالله آزاد میشوید و میروید و از این مشکلات خلاص میشوید.»

 

من هم که قانع شده بودم که انفرادی رفتن بهاین سادگیها نیست، با او خداحافظی کردم و به اتاقم برگشتم.

 

♦♦♦♦♦

 

3- خاطرهی دوم: روز پنجشنبه 28 فروردین 1393 – بند 350

 
مأموران برای بازدید بند آمده بودند و از زندانیان خواستند که اتاقهای خود را ترک کنند. عدهای از زندانیان (که من هم درمیانشان بودم) بهاین دلیل که پس از بازرسی تعدادی از اشیاء شخصی گم و جابجا میشد، خواستیم که بازرسی در حضور خودمان انجام گیرد... نتیجه این شد که بیش از 30 نفر به انفرادی فرستاده شدند که یکی از آنها من بودم. عدهای در این مسیر مضروب شدند...، من هم سرم شکست.

 
با وجود سختی راه، بالآخره بهانفرادی رسیدم و یک هفتهی تمام بدون دود سیگار (بهاستثنای زمانهایی که کمی دود از بیرون بهدرون سلول میآمد) سر کردم.

 
پس از یک هفته بهبند بازگردانده شدم و در پاسخ بههمبندیها که بهاستقبالم آمده بودند، تکرار میکردم که: «خیلی عالی بود. یک هفتهی بدون دود سیگار! من و این همه خوشبختی؟ محاله!»

 

♦♦♦♦♦

 
4- حاطرهی سوم: پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393 – بند 350 – حیاط (هواخوری)

 
یکی از همبندیها که اهل یکی از استانهای مرکزی ایران است، بهسراغم آمده و در مورد آنچه در این یک هفته گذشت، پرسید. من هم پیش از هر چیزی، از اینکه بندهی ناشکر خدا بودهام گفتم و دلیلم هم اینکه آرزویی که داشتم برآورده شد، ولی بهبهای شکسته شدن سرم. تصمیم گرفتم برای نشان دادن درستی آنچه که در داستان پنجهی میمون گفته شده بود، (و خوشبختانه در مقیاس بسیار ضعیف در مورد من) آن داستان را برای او تعریف کنم:


(در این جا «داستان پنجهی میمون» را که در بالا آمده برای او تعریف کردم و شرح دادم که آرزوی بهدست آوردن 1000 پاوند بدون زحمت، چه بهای گزافی برای خانوادهی وایت داشته است.)


وقتی داستان را بهپایان رساندم، دوست عزیزم که در میانهی داستان بهفکر رفته بود و بهگمانم میتوانستم نکتهی داستان را بهراحتی برای او بازگو کنم و نظر موافق او را در نتیجهگیری نویسنده جلب کنم، متفکرانه پرسید: «...خوب، وقتی آرزوی دوم باطل شد، چه بر سر آن 1000 پوند آمد؟»

 

نشانی این نوشته در تلگرام: https://telegram.me/Mehrdad_Ahankhah/1130

مهرداد آهن خواه https://telegram.me/Mehrdad_Ahankhah ۲۸ فروردین ۱۳۹۵ ۲۳:۵۷

 

طراحی سایت و پورتال، هاست و سرور اختصاصی - رادکام
ایران کد | IranCad
با اضافه کردن کد زیر در وب سایت خود به ایران کد پیوند دهید

ایران کد | Irancad

کانال «رویت ® Revit»
در تلگرام

کانال «اتوکد  AutoCAD 🅰»
در تلگرام

گروه «طرح پرسش رویت ® Revit»
در تلگرام

گروه «شهر رویت ® RevitCity»
در تلگرام

گروه «شهر اتوکد AutoCadCity 🅰»
در تلگرام

Lee Mac Programming

 

 

 آغاز به کار کانال «رویت - Revit» در تلگرام و دعوت از اساتید برای همکاری
 کانال رویت (Revit) در تلگرام
 تشکیل گروه تلگرام (Telegram) در تلگرام
 به زودی گروه تلگرام (Telegram) در تلگرام تشکیل می شود
 تشکیل گروه رویت (Revit) در تلگرام
 ردیابی افراد از طریق تلگرام؟ آیا ممکن است؟
 چگونه تلگرام واتس اپ را شکست داد
 بررسی ضربان قلب با تلفن همراه
 روشن یا خاموش کردن پنجره ی Quick Properties Palette
 معرفی برنامه ی Autodesk Navisworks
نوشتارهای آموزشی بیشتر
 صفحه ۱ از ۲   ۲   بعدی » 
 چگونه در یک روز، کارهای یک هفته را انجام دهیم؟
 ثروتمندها این گونه پس انداز می کنند...
 به این دلایل است که همیشه بدهکارید!
 در محیط کاری جدید چگونه خوش بدرخشیم؟
 میلیاردرشدن با شبکه های اجتماعی ممکن است
 صفحه ۱ از ۲   ۲   بعدی » 
 ابزار 
پیوندهاپیوندها
نسخه چاپینسخه چاپی
بایگانی اخباربایگانی اخبار
آمار بازدیدکنندگانآمار بازدیدکنندگان
ارسال به دوستانارسال به دوستان
انتقادات و پیشنهاداتانتقادات و پیشنهادات
افزودن به آدرس های برگزیدهافزودن به آدرس های برگزیده